تبليغاتX
سفید
دوستان گرامی ! اگر والده گرامی حاضر به خواستگاری از دختر مورد علاقه ، پدر گرامی حاضر به خرید ماشین مورد علاقه ، استاد مربوطه حاضر به دادن نمره و ...

از هر امری که رنج می برید (برای مثال یبوست) می توانید اقدام به اعتصاب غذا کرده (مثلا در مورد فوق الذکر بنده به ضرس قاطع مطمئنم که جواب گوست)  برای هر مدتی که می خواهید مثلا 10 سال 15 سال یا هرچه بیشتر بهتر ...


پ.ن : جدی شما تا حالا فکر کردین یارو چه جوری 70 روز اعتصاب غذا می کنه!؟

آدم یه هفته غذا نخوره گوز معلق می شه!

میگن فلانی تو زندان تحت بدترین شرایط قرار داره و با هیج کس از نزدیکانش سه ماهه که ارتباط نداشته و هیج خبری هم ازش ندارن  بعد فرداش خبر می رسه یارو اعتصاب غذا هم کرده ،  آخر دم خروسو باور کنیم یا قسم روباهو !؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 17:2  توسط البرز  | 

امروز آسمان آبیست

آبی تر از همیشه

و مرزی دیگر وجود ندارد

برای آبی بودن ، سبز یا سفید بودن

تا بینهایت خواهم رفت

آن جا که سفید از سفیدی سیاه و سیاه از سیاهی سفید شده باشد

و مرزی دیگر وجود ندارد

فکر می کنم امروز آزاد شده ام

ولی حقیقت چیز دیگریست

من سالهاست آزادم و امروز به آن پی بردم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:24  توسط البرز  | 

هیج کس نمی تواند بادبادک تصوراتش را به ارتفاع چشمانت بی گناهت برساند
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 22:0  توسط البرز  | 

دورماندن ز تو یا

نرسیدن به تو هیچ

من غمم از این نیست

می هراسم من اگر

می هراسم من اگر غول مخوف سرنوشت

نقش رخت در یادم

همچون خودت ، ز من بدزدد ، افسوس


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:54  توسط البرز  | 

تو را نمی شناسم ، ولی گویی سالها بود دنبال عصمت رخت می گشتم

رخی که مرا همان اول بازی گوز معلق کرد ، مثل سربازی که با امیدی پوچ روی زمین سیاه سفید به امید خیلی چیز ها جلو آمد

پ ن : کمی تقلید از stiff.blogfa.com

+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 23:16  توسط البرز  | 

یکی یکی در ها را می گشودم و به سوی صدای تو می دویدم

دوباره برگشتم همان جا که بودم

آری من روی دایره ای بسته می دویدم

و صدای تو از مرکز دایره می آمد


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:19  توسط البرز  | 

می دانم و  تو هم میدانی

در ها بی شمارند

پایان ندارند

هر مرحله  چندین در !

بیا خودمان را گول بزنیم

و در ها را نبینیم !

همین گوشه ها

بنشینیم روی خاک

و از رویا هایمان بگوییم

می دانستی  ؟ رویا همین امروز است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 23:15  توسط البرز  | 

زندان کدام سمت میله هاست ؟
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:0  توسط البرز  | 

باغت آبادشه، خورشیدت گرم …
کبکای مست غرورت سینشون نرم …
نقش تو ،
نقش یه پیچک توی چشم انداز ایوون …
من نسیم پاییزم ، دلم پر از شرم …
منو با تنهاییام تنها بزار دلم گرفته..
روزای آفتابی روم نیار دلم گرفته…
نقش من، نقش یه گلدون شکستس
بی گلا آب برای موندن توی ایوون بهار …
دلم گرفته …
+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:56  توسط البرز  | 

انسان موجود عجیبی است ، می داند ابدی نیست ولی همه چیز را ابدی می خواهد
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت 23:56  توسط البرز  | 

دلم برای زمستان تنگ می شه ، امنیتی که توی زمستون احساس می کنم , هیچ زمان یا فصل دیگه ای احساس نمی کنم. دلم واقعا برای گرمایی که زمستان به من القا می کرد تنگ می شه ، می دانم دوباره بر می گرده

خیلی کودکانه است

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 0:56  توسط البرز  | 

تو مردی ، راه می روی و اکسیژن مصرف می کنی ، تنها فرفت با مرده ها اینست

مرگ تو از آن روزی شروع شد که ... تو همیشه مرده بودی ، همیشه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 22:23  توسط البرز  | 

بعضی موفع ها فکر می کنم اوضاع داره خوب پبش میره ، می دونی ، بعدش  همه چی بهم میریزه

نمی دونم چرا ولی استثنا نداره ، همیشه همینه

شایدم من اصلا از همون اول اشتباه فکر می کنم ، شاید از اول همه چی بهم ریخته بوده

یا این هم که واقعا خوب می شه بعدش بهم می ریزه!؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 22:15  توسط البرز  | 

ای خاطره ، تا روزی که من تو را نیافته ام ، به یاد من باش

به یاد من باش و ببین که من فانی و عاجزم

و من حقیقت را در تو می بینم و جویم

همچنین زندگی را

زندگی حقیقی را

ای خاطره ، به یاد من باش

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 18:5  توسط البرز  | 

من پدرم رو تقریبا دو سال پیش از دست دادم ، قبل از اون ، از این حادثه همیشه هراس داشتم ، و با خودم فکر می کردم اگه چنین اتفاقی برای من بیافته واقعا کنار آمدن با اون برای من یه مشکل خیلی بزرگ خواهد بود

اردییهشت سال 89 اتفاقی که ازش می ترسیدم روی داد ، نمی دونم چه جوری حسمو بیان کنم ، ولی آنطوری که فکر می کردم برام سخت نبود ، شاید نهایت ناراحتی ام تا یک هفته تموم شد و دیگه این موضوع برام مشکلی نبود که من رو درگیر کنه .

ولی هیچ وقت نمی تونم بگم با این موضوع کنار اومدم ، چون فکر می کنم هنوز مرگو نتونستم لمس کنم ، تاریکی مطلق ، سکوت مطلق ، جایی که هیچ صدای نبوده است و نخواهد بود

هنوز وقتی به پدرم فکر میکنم نمی تونم واژه مرگو کنارش ببینم ، شاید نمی خوام این موضوع رو بپذیرم ولی حقیقت اینه که من می دونم دیگه نیست و نخواهد بود و طعمه نابودی شده و شاید فکر کنید دلیلش اینه که من بدلیل اعتقادات دینی باور دارم که دوباره او را می بینم و اکنون زنده است ولی من به چنین چیزی اعتقاد ندارم و باور دارم که او واقعا به نیستی پیوسته و او را دیگر نخواهم دید ولی هنوز نمی توانم بفهمم چرا انقدر این موضوع برایم پیش و پا افتاده است یا ... احساس اندوه خاصی ندارم جز اینکه گاهی اوقات دلم برای با او بودن تنگ می شود

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 19:37  توسط البرز  | 

گیج شده ام، مدتی است هر دفعه او را در آینه می بینم از او می ترسم، گویی اولین بار است که می بینمش ، انگار من دیگر مرده ام ، و آن کسی که راه می رود دیگر من نیستم ، آن کسی درون آینه به من خیره می شود من نیستم ؛ و هر کسی که هست آتش انزجاری توام با وحشت را درونم شعله ور می کند


دوستان من دچار بحران هویت شده ام


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 13:40  توسط البرز  | 

مرگ ضد زندگی نیست ، جزئی از آنست !

هاروکی موراکامی - کرم شبتاب

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 23:14  توسط البرز  | 

می خواهم کاری را شروع کنم

چون نیاز دارم

البته شاید شروع کنم

کاری تا به حال نکرده ام

کاری هیچ کس تا به حال نکرده است

مثلا پله ها را تا خورشید بروم

یا نقاشی که هیج کس تا به حال نکشیده است

کاری متفاوت

و نه درست کردن بستنی وانیلی


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 19:17  توسط البرز  | 

عدد بده

این قرار عاشقانه را عدد بده

شور و حال عارفانه را عدد بده

ببین چگونه می دهیم پول آب و برق را

ببین چگونه احاطه کرده است عدد فکر خلق را

ببین!

برادرت شهید شد ، عدد بده


روزی که به تو رید دختر همسایه

روزی که درید پدرت را کشور را همسایه






+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آذر 1390ساعت 23:11  توسط البرز  | 

اتاقی سفید با دیوار های چوبی

دور تا دور پنجره ، رو به نور ، فقط نور ؛  و نه هیچ چیز دیگر

یک تخت ، یک لیوان آب ، یک گلدان ارکید و یک تنگ ماهی

و یک صید قرل آلا در آمریکا

من در چنین جایی متولد شدم

... و مردم


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 23:5  توسط البرز  | 

او را گم کردم

جایی که مرزی بین روز روشن و شب تاریک نبود

جایی که سیاه به سفید می رسید

جایی که بین خوب و بد

جایی بین خواب و بیداری

مرزی نبود ...

جایی که سرد بود ، ولی من گرمایش را می فهمیدم

جایی که او به آنجا تعلق داشت

فریب رنگ ها را خوردم

من آمدم و او ماند

چه رنگ هایی که آسان با دروغ و انسانیت انسان نما رنگ می بازند

فریب آدم های عاشق را خوردم ، چه عشقی که با کاغذ های بی ارزش خریدنی است

فریب این این کره ی خاکی را خوردم ، که دارد در لجن غرف می شود

من آمدم و او ماند

اینک من مانده ام

می خواهم بروم ولی مرا راه نمی دهند



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1390ساعت 15:53  توسط البرز  | 

دوستان مرسی که می خونین و انتقاد می کنین 

می دونم یه کم خر تو خر شده ، ولی بالاخره براش یه داستان پیدا کردم



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390ساعت 8:29  توسط البرز  | 

ادامه داستان : دوستان واقعا فکر گند زدم چون هیچ ایده نداشتم که این داستان کذایی رو که نوشتم چه جوری ادامه بدم

ادامه داستان رو تو ادامه مطلب بخونین. راستی این قسمت دومشه ولی آخریش نیس



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه بیستم آبان 1390ساعت 22:51  توسط البرز  | 

جمعه بود ، هوا بارانی بود ، من شخصا از خیلی از باران خوشم نمی آید ولی (نمی دانم چرا) آن روز واقعا بهم چسبیده بود

روی صندلی راحتی ام نشسته بودم کتاب در قند هندوانه را می خواندم و هر از چند گاهی از آن پنجره بزرگ به باران که سقف خانه های مجاور را به تیر بسته بود نگاه می کردم و سعی می کردم قطرات را دنبال کنم که دیدم چنین چیزی غیر ممکن است ،

گنجشک احمقی را دیدم که داشت با وجود چنین بارانی پرواز می کرد باری ،

خواستم ادامه کتاب را بخوانم

«آن گاه عیسی به شاگردان خود گفت : توانگری را مباشری بود ...»

این دیگر چه بود ؟ جلد کتاب را بستم : انجیل عیسی مسیح

من اصلا در خانه ام انجیل ندارم ! داشتم دیوانه می شدم.

از روی وحشت خواستم سریع از جایم بلند شوم ؛ عادت همیشگی من است

طوری توی صندلی فرو رفته بودم که بلند شدن سخت بود ولی بلند شدم

رفتم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. متوجه شدم خیابان زیر پام را آب گرفته است و یک گربه سیاه جوری زل زده به من که ترس برم داشت و  من که به این دسته خرافات اعتقاد ندارم جدا ترسیدم

با خود گفتم یک قهوه داغ به احنمال زیاد حالم را جا می آورد

رویم را برگرداندم که بروم ، دیدم مونیکا همکلاسی دبیرستانم که که همیشه ازش خوشم می آمد ولی هیچ وقت بهش نگفته بودم  در لباسی سراسر سفید از اتاقم دارد مستقیم سمت من می دود . ترسیده بودم . یعنی چی  آخر ؟

قبل از اینکه به خودم بیایم متوجه شدم بین هوا و زمین معلقم در کسری از ثانیه به سنگ سفت پیاده رو خوردم

(این داستان ادامه دارد)


+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 16:4  توسط البرز  | 

پدر ، چرا این میمون های سخنگو را اراده عطا کردی ؟ اکنون همه شان به سان حمار در گل اند


 PS : Fuck these dysfunctional Insecure actress

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم آبان 1390ساعت 14:56  توسط البرز  | 

یادتان باشد جد انسان نمی تواند حیوان باشد

چون حیوانات خوی هم نوع کشی انسانی را ندارند و هیچ حیوانی نمی تواند انقدر راخت همنوع خودش را بکشد

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 22:26  توسط البرز  | 

می دانم ، انتخاب کردن همیشه برایت مشکل بوده است

  اما تو فقط به یک زورگو نیاز داری که به تو امر و نهی کند

  کور و کر و زاده شده برای اطاعت

  و تو فقط به یک زورگو نیاز داری که به تو امر و نهی کند

  مثل من ... مثل من ... مثل من ...

  اگر می خواهی روح کثیفت را به بهشت برسانی

  به من اعتماد کن ولی هیچ سوالی نپرس

می دانم ،  تو نابود شده ای

  ولی ایمان تو را درمان می کند …

کور و کر و زاده شده برای اطاعت

  فقط به یک زورگو نیاز داری که به تو امر و نهی کند

  کور و کر و زاده شده برای اطاعت

  بگذار دست مقدسم را بر روی شانه هایت بگذار

من اراده ی خدایم می شوم

و خدایم بوسیله من سخن می گوید

  او نیاز هایی دارد

مانند من

و ما هر دو می خواهیم تو را نابود کنیم

  ای عیسی چرا همین الان مرا نجات نمی دهی

چشمان مرا باز و با نور خود آن ها را کور نمی کنی ؟Maynard , Tool , Opiate


+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آبان 1390ساعت 9:58  توسط البرز  | 

امروز خدایی به من سلام کرد و من سلام او را نا شنیده گرفتم

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:36  توسط البرز  | 

دوستان ؛ مانده ام عاجز ! نمی دانم کدام راه را باید بروم ! نمی دانم برای چه زنده هستم ، و هدفم چیست؟

در این دوراهی که لعنت خدا بر آن باد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 22:35  توسط البرز  | 

چنین روزی بود که راه افتادم ! هوا ابری بود و و آسمان خاکستری !

یک صبح جمعه بود که بیکار بودم . نمی دانستم چه کار کنم

زد به سرم ،  کوله پشتی خالی ای برداشتم ، مقداری پول و سوییچ ماشین را

در آپارتمانم را قفل کردم و رفتم . رفتم به دنبال خودم !

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1390ساعت 16:49  توسط البرز  |