از هر امری که رنج می برید (برای مثال یبوست) می توانید اقدام به اعتصاب غذا کرده (مثلا در مورد فوق الذکر بنده به ضرس قاطع مطمئنم که جواب گوست) برای هر مدتی که می خواهید مثلا 10 سال 15 سال یا هرچه بیشتر بهتر ...
پ.ن : جدی شما تا حالا فکر کردین یارو چه جوری 70 روز اعتصاب غذا می کنه!؟
آدم یه هفته غذا نخوره گوز معلق می شه!
میگن فلانی تو زندان تحت بدترین شرایط قرار داره و با هیج کس از نزدیکانش سه ماهه که ارتباط نداشته و هیج خبری هم ازش ندارن بعد فرداش خبر می رسه یارو اعتصاب غذا هم کرده ، آخر دم خروسو باور کنیم یا قسم روباهو !؟
آبی تر از همیشه
و مرزی دیگر وجود ندارد
برای آبی بودن ، سبز یا سفید بودن
تا بینهایت خواهم رفت
آن جا که سفید از سفیدی سیاه و سیاه از سیاهی سفید شده باشد
و مرزی دیگر وجود ندارد
فکر می کنم امروز آزاد شده ام
ولی حقیقت چیز دیگریست
من سالهاست آزادم و امروز به آن پی بردم
نرسیدن به تو هیچ
من غمم از این نیست
می هراسم من اگر
می هراسم من اگر غول مخوف سرنوشت
نقش رخت در یادم
همچون خودت ، ز من بدزدد ، افسوس
رخی که مرا همان اول بازی گوز معلق کرد ، مثل سربازی که با امیدی پوچ روی زمین سیاه سفید به امید خیلی چیز ها جلو آمد
پ ن : کمی تقلید از stiff.blogfa.com
دوباره برگشتم همان جا که بودم
آری من روی دایره ای بسته می دویدم
و صدای تو از مرکز دایره می آمد
در ها بی شمارند
پایان ندارند
هر مرحله چندین در !
بیا خودمان را گول بزنیم
و در ها را نبینیم !
همین گوشه ها
بنشینیم روی خاک
و از رویا هایمان بگوییم
می دانستی ؟ رویا همین امروز است
خیلی کودکانه است
مرگ تو از آن روزی شروع شد که ... تو همیشه مرده بودی ، همیشه
نمی دونم چرا ولی استثنا نداره ، همیشه همینه
شایدم من اصلا از همون اول اشتباه فکر می کنم ، شاید از اول همه چی بهم ریخته بوده
یا این هم که واقعا خوب می شه بعدش بهم می ریزه!؟
به یاد من باش و ببین که من فانی و عاجزم
و من حقیقت را در تو می بینم و جویم
همچنین زندگی را
زندگی حقیقی را
ای خاطره ، به یاد من باش
اردییهشت سال 89 اتفاقی که ازش می ترسیدم روی داد ، نمی دونم چه جوری حسمو بیان کنم ، ولی آنطوری که فکر می کردم برام سخت نبود ، شاید نهایت ناراحتی ام تا یک هفته تموم شد و دیگه این موضوع برام مشکلی نبود که من رو درگیر کنه .
ولی هیچ وقت نمی تونم بگم با این موضوع کنار اومدم ، چون فکر می کنم هنوز مرگو نتونستم لمس کنم ، تاریکی مطلق ، سکوت مطلق ، جایی که هیچ صدای نبوده است و نخواهد بود
هنوز وقتی به پدرم فکر میکنم نمی تونم واژه مرگو کنارش ببینم ، شاید نمی خوام این موضوع رو بپذیرم ولی حقیقت اینه که من می دونم دیگه نیست و نخواهد بود و طعمه نابودی شده و شاید فکر کنید دلیلش اینه که من بدلیل اعتقادات دینی باور دارم که دوباره او را می بینم و اکنون زنده است ولی من به چنین چیزی اعتقاد ندارم و باور دارم که او واقعا به نیستی پیوسته و او را دیگر نخواهم دید ولی هنوز نمی توانم بفهمم چرا انقدر این موضوع برایم پیش و پا افتاده است یا ... احساس اندوه خاصی ندارم جز اینکه گاهی اوقات دلم برای با او بودن تنگ می شود
هاروکی موراکامی - کرم شبتاب
چون نیاز دارم
البته شاید شروع کنم
کاری تا به حال نکرده ام
کاری هیچ کس تا به حال نکرده است
مثلا پله ها را تا خورشید بروم
یا نقاشی که هیج کس تا به حال نکشیده است
کاری متفاوت
و نه درست کردن بستنی وانیلی
این قرار عاشقانه را عدد بده
شور و حال عارفانه را عدد بده
ببین چگونه می دهیم پول آب و برق را
ببین چگونه احاطه کرده است عدد فکر خلق را
ببین!
برادرت شهید شد ، عدد بده
روزی که به تو رید دختر همسایه
روزی که درید پدرت را کشور را همسایه
دور تا دور پنجره ، رو به نور ، فقط نور ؛ و نه هیچ چیز دیگر
یک تخت ، یک لیوان آب ، یک گلدان ارکید و یک تنگ ماهی
و یک صید قرل آلا در آمریکا
من در چنین جایی متولد شدم
... و مردم
جایی که مرزی بین روز روشن و شب تاریک نبود
جایی که سیاه به سفید می رسید
جایی بین خواب و بیداری
مرزی نبود ...
جایی که سرد بود ، ولی من گرمایش را می فهمیدم
جایی که او به آنجا تعلق داشت
فریب رنگ ها را خوردم
من آمدم و او ماندچه رنگ هایی که آسان با دروغ و انسانیت انسان نما رنگ می بازند
فریب آدم های عاشق را خوردم ، چه عشقی که با کاغذ های بی ارزش خریدنی است
فریب این این کره ی خاکی را خوردم ، که دارد در لجن غرف می شود
من آمدم و او ماند
اینک من مانده ام
می خواهم بروم ولی مرا راه نمی دهند
می دونم یه کم خر تو خر شده ، ولی بالاخره براش یه داستان پیدا کردم
ادامه داستان رو تو ادامه مطلب بخونین. راستی این قسمت دومشه ولی آخریش نیس
روی صندلی راحتی ام نشسته بودم کتاب در قند هندوانه را می خواندم و هر از چند گاهی از آن پنجره بزرگ به باران که سقف خانه های مجاور را به تیر بسته بود نگاه می کردم و سعی می کردم قطرات را دنبال کنم که دیدم چنین چیزی غیر ممکن است ،
گنجشک احمقی را دیدم که داشت با وجود چنین بارانی پرواز می کرد باری ،
خواستم ادامه کتاب را بخوانم
«آن گاه عیسی به شاگردان خود گفت : توانگری را مباشری بود ...»
این دیگر چه بود ؟ جلد کتاب را بستم : انجیل عیسی مسیح
من اصلا در خانه ام انجیل ندارم ! داشتم دیوانه می شدم.
از روی وحشت خواستم سریع از جایم بلند شوم ؛ عادت همیشگی من است
طوری توی صندلی فرو رفته بودم که بلند شدن سخت بود ولی بلند شدم
رفتم و از پنجره بیرون را نگاه کردم. متوجه شدم خیابان زیر پام را آب گرفته است و یک گربه سیاه جوری زل زده به من که ترس برم داشت و من که به این دسته خرافات اعتقاد ندارم جدا ترسیدم
با خود گفتم یک قهوه داغ به احنمال زیاد حالم را جا می آورد
رویم را برگرداندم که بروم ، دیدم مونیکا همکلاسی دبیرستانم که که همیشه ازش خوشم می آمد ولی هیچ وقت بهش نگفته بودم در لباسی سراسر سفید از اتاقم دارد مستقیم سمت من می دود . ترسیده بودم . یعنی چی آخر ؟
قبل از اینکه به خودم بیایم متوجه شدم بین هوا و زمین معلقم در کسری از ثانیه به سنگ سفت پیاده رو خوردم
(این داستان ادامه دارد)
چون حیوانات خوی هم نوع کشی انسانی را ندارند و هیچ حیوانی نمی تواند انقدر راخت همنوع خودش را بکشد
می دانم ، انتخاب کردن همیشه برایت مشکل بوده است
اما تو فقط به یک زورگو نیاز داری که به تو امر و نهی کند
کور و کر و زاده شده برای اطاعت
و تو فقط به یک زورگو نیاز داری که به تو امر و نهی کند
مثل من ... مثل من ... مثل من ...
اگر می خواهی روح کثیفت را به بهشت برسانی
به من اعتماد کن ولی هیچ سوالی نپرس
می دانم ، تو نابود شده ای
ولی ایمان تو را درمان می کند …
کور و کر و زاده شده برای اطاعت
فقط به یک زورگو نیاز داری که به تو امر و نهی کند
کور و کر و زاده شده برای اطاعت
بگذار دست مقدسم را بر روی شانه هایت بگذار
من اراده ی خدایم می شوم
و خدایم بوسیله من سخن می گوید
او نیاز هایی دارد
مانند من
و ما هر دو می خواهیم تو را نابود کنیم
ای عیسی چرا همین الان مرا نجات نمی دهی
چشمان مرا باز و با نور خود آن ها را کور نمی کنی ؟Maynard , Tool , Opiate
در این دوراهی که لعنت خدا بر آن باد ...
یک صبح جمعه بود که بیکار بودم . نمی دانستم چه کار کنم
زد به سرم ، کوله پشتی خالی ای برداشتم ، مقداری پول و سوییچ ماشین را
در آپارتمانم را قفل کردم و رفتم . رفتم به دنبال خودم !